تبليغاتX
دختر دلباخته

سلام              سلام          سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

بالاخره اومدم اونم بعد از 2ماه  خوبیدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد بچه ها؟

خوب از وقتی اومدم تا الان که اپ نکردم واسه ی این بود که داشتم جواب کامنت ها ی شما رو می دادم دلم برای همتون تنگ شده بود اول از هر چیز از تمامی دوستانی که منو توی این مدت تنها نزاشتن ممنونم و امیدوارم بتونم جبران کنم.

روز اخری که اومدم نت جمعه 16 مرداد بود و بعد از اون نیومدم تا الان.

روز جمعه جهیزیه روعموش با یکی دیگه که من نمی شناختم اوردن و قرار شد شنبه بیان تا جهیزیه رو بچینن ولی من نزاشتم و گفتم 1 شنبه بیان تا خونه رو تمیز کنیم بعد اونام به خاطر من نیومدن  شب جمعه دو تا خواهرم اومدن خونمون اون شب کاری نکردیم تا فردا صبح زنگ زدیم شرکت و دو تا خانوم رو گرفتیم که بیان و خونه ی  داداشی رو تمیز کنن خوب اونا ساعت 11 بود که اومدن منم رفتم پایین پیششون و گفتم از کجا شروع کنن راستش اگه می خواستیم پاکش کنیم 3 روز طول می کشید ما هم واسه ی همین دل رو زدیم به دریا و کل خونه رو شستیم همین شستنم 7 ساعت طول کشید خوب تا ساعت 8 خونه رو تموم کردیم بعد خسته و کوفته اومدیم بالا و شروع کردیم به بزن و برقص و خونه رو گذاشتیم روی سرمون فکر کن می خواستم برم ارایشگاه ولی دلم نمیومد و اومدم بی خیالش بشم که مامان گفت بیا بریم بعد میایی خوب منم رفتم ارایشگاه  و بعد از کمی استراحت یک سری وسیله که می خواستیم بدیم به داداشی رو بردیم پایین و چیدیم و خونه رو مرتب کردیم و فکر کنم طرفای ساعت 2 بود که تمام شد و دیگه اومدیم تا بخوابیم  فرداش ساعت 8 بیدار شدیم تا کارامون رو انجام بدیم و وسایل پذیرایی رو اماده کنیم اونام قرار شد ساعت 11 اون جا باشن خوب وقتی همه چیز رو اماده کردیم رفتیم پایین و بزن و برقص رو شروع کردیم تا اومدن خوب اون جا من فیلمبردار بودم و همش از لحظه به لحظه فیلم می گرفتم  و کلی هم سر به سرشون می زاشتم خلاصه جای همتون خالی بود خیلی خوش گذشت طرفای ساعت 6 بود که رفتن بعدش ما خونه رو مرتب کردیم و بازم بزن و بخون رو شروع کردیم این بزن و بخون تا صبح سه شنبه ادامه داشت .

شب دو شنبه خونه ی زن داداش حنا بندان گرفته بودن ولی ما نگرفتیم اخه بیشتر فامیلامون شهر ........... هستن ولی چون لباس عروس رو خریدیم من اون شب لباس عروس رو پوشیدم و شدم عروس و داداش کوچیکه هم یکم نقش داماد رو بازی کرد و کلی بزن و برقص داشتیم و خیلی اون شب باحال بود و خوش گذشت.

بعد از ظهر سه شنبه من و دو تا خواهرم و زن داداش و مادر بزرگ رفتیم شهر ......... (خونه ی دو تا خواهرم اون جاست) زن داداش رفت خونه ی داداشش مادر بزرگم رفت خونه ی خودش منم رفتم خونه ی ابجی کوچیکه تا کمکش خونشون رو تمیز کنم اخه توی این یک هفته که خونه دست شوهرش بود و اونم بالا سر شوهرش نبود دیگه خودتون بهتر می دونید که خونه به چه حال و روزی افتاده بود و قرارم بود فردا صبح خونه رو بده دست گریمر داداشی تا درستش کنه خوب اون شب از ساعت 8 تا ساعت 11 خونه رو تمیز کردیم بعدش داداشی اومد دنبالم تا بریم خونه ی ابجی بزرگه اخه تمام وسایلم خونه ی اون بود وقتی رفتم خیلی خسته بودم ولی با این حال لباسایی که اتویی بود رو اتو کردم و بعدش خوابیدم .

صبح ساعت 8 بیدار شدم و رفتم حمام داداشی هم ساعت 9 از خونه زد بیرون تا زن داداش رو ببره ارایشگاه و بعدشم بره خونه ی ابجی کوچیکه تا به کاراش برسه ساعت 9 ابجی کوچیکه هم اومد و زن داداش هم از خونه ی داداشش اومد ساعت 10:30 دقیقه باید می رفتیم ارایشگاه خوب وسایلمون رو جمع کردیم و بعدشم رفتیم اولین نفر من بودم که موهام رو درست کردم بعد ابجی بزرگه بعد زن داداش و ابجی کوچیکه هم همزمان موهاشون رو درست کردن ابجی بزرگه وقتی کارش تموم شد رفت خونه ولی من نرفتم و موندم تا با ابجی و زن داداش با هم بریم ساعت 1 کارمون تمام شد و رفتیم خونه بعد هم کار هایی که مونده بود انجام دادیم و ساعت 2 بود که همه اماده بودیم غیر از عروس و داماد. تالار هم ساعت 4 شروع می شد اخه جشن عقد و عروسی با هم بود واسه ی همین زود گرفتیم که همش با جشن عقد تمام نشه .


ادامــه مطلــب

+ تاریخ پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 | ساعت11:20 | نویسنده پارمیدا |


سلام سلام سلام

الان خیلی خوشحالم اخه داداشی بهم گفت که همه چی رو فراموش کنیم و دیگه از اون موضوع حرف نزنیم و منو بخشیده و از دستم ناراحت نیست و من امروز کلی باهاش حرف زدم خیلی حالم خوب شده فقط امیدوارم یه کوچولو هم ناراحت نباشه
داداشی مرسی من می دونستم تو می بخشیم فقط نمی دونستم طولش می دی
داداش خیلی دوست دارم بیشتر از اون چیزی که فکر کنی
البته من اینو خودمونی می گم که کوچیک همه ی دوستامم هستم ارادت خاصی بهشون دارم
خلاصه این که ما چاکر همتونیم و بازم می گم داداشی خیلی ماهی می خوامت

این گلم واسه داداشی که خیلی گله

این دسته گلم تقدیم همه ی دوستای گلم


+ تاریخ سه شنبه چهاردهم مهر 1388 | ساعت19:23 | نویسنده پارمیدا |


سلام بچه ها

بچه ها از همتون می خوام که به وبلاگ بهترین دوستمون حتمآ سر بزنید من توی پیوندها با اسم نیازمندان نان شب لینکش کردم مرسی

خواهش می کنم حتمآ سر بزنید


+ تاریخ دوشنبه سیزدهم مهر 1388 | ساعت11:13 | نویسنده پارمیدا


سلام

اومدم بعد از مدت ها ولی خیلی حالم بده اخه داداشم از دستم ناراحته راستش من قصد ناراحت کردنش رو نداشتم فقط یه شوخی باهاش کردم ولی اون یه طرفه قضاوت کرد و بدجور ازم ناراحته

اومدم بهش بگم که دوسش دارم و ازش می خوام که باهام حرف بزنه من به همون خدایی که قبولش دارم و می دونم که شماهام قبولش دارید قسم می خورم که منظوری نداشتم ازش خواهش می کنم که منو ببخشه تا یکم اروم بشم بچه هاشما بگید من چی کار کنم ؟

ببخشید که بعد از مدت ها اپ کردم اونم این طوری من شرمنده ام امیدوارم منو درک کنید


+ تاریخ شنبه یازدهم مهر 1388 | ساعت20:17 | نویسنده پارمیدا |


 

سلام بچه ها

خوبیددددددددددددددددددددددددددد؟

ببخشید دیر به دیر میام بچه ها یادتونه گفتم داداشی با دختر خاله نامزد کرد خوب نامزدیشون خورد بهم بعدآ می گم واسه ی چی حالا همین داداش دوباره بعد از سالها رفت خواستگاری خوب به توافق رسیدن و حدود 1 هفته ی بعد جشن نامزدیشون رو گرفتیم خوب ما از اون موقع که داداش بزرگه ازدواج کرد دیگه عروسی توی خونمون نگرفتیم و بعد از 8 سال این جشن رو گرفتیم خوب خیلی خوشحال بودیم و از 1 هفته ی قبلش یک لحظه هم اروم نشدیم و همش بزن و برقص داشتیم جشنمون تموم شد و همه رفتن بابای عروس گفت تا نامزدن نباید با هم حرف بزنن خوب بازم به توافق رسیدن که اونا عقد کنن .

قبل از جشن نامزدی داداشی نامزدی دختر دایی بود و بعد نامزدی ما بعد از نامزدی ما هم دوباره 1 هفته بعدش عروسی همون دختر دایی بود و بعد از عروسی اون 1 هفته بعد رفتیم محضر برای عقد داداش.

توی این 1 هفته ما رفتیم دنبال زن داداش و مامانش که بریم و انگشتر رو بگیریم و منم که ابجی کوچیکه و توی تمام مسائل شرکت می کنم خوب منم رفتم و جاتون خالی کلی اذیتشون کردم و خیلی خوش گذشت بعد که تمام شد برگشتیم خونه و فرداش کل خانواده رفتیم برای محضر می دونید این جاش بد بود اخه اونا به ما گفتن فقط خودمون 2 خانواده بعد که رفتیم تمام دایی ها و عموهاش اومده بودن مام کلی ناراحت شدیم و عصبی که چرا شما این کار رو کردید خوب رفتیم محضر این جایی که رفتیم خودشون ضبط نداشتن باید خودمون می بردیم منم ضبط داداشی رو برداشتم و رفتیم داخل محضر یه غوغایی بر پا کردیم که نگو اون جا رو ریختیم به هم منو داداش کوچیکه کلی رقصیدیم و جیغ می زدیم و بعدشم مراسم رو انجام دادیم و رفتیم خونشون اون جام بعد از بزن و برقص بلند شدیم بعد من و زن داداش بزرگه و داداش و بابا و مامان رفتیم خونه ی داداش زن داداش اخه دعوتمون کرده بودن بعد از تمام شدن مهمونی برگشتیم خونه و بعد از اون داداشی راحت با خانومش حرف می زد .

تا الان حدود 10 ماهی میشه که عقدآ توی این مدت می رفتیم و میومدیم خود داداشی هم 2 هفته ای 1 بار می ره خونشون و توی این 2 هفته که همدیگرو نمی بینن تلفنی از 24 ساعت روز اینا 20 ساعتش رو حرف می زنن.

من از 5 شنبه تا الان نیومدم نت حالا می گم چرا ؟ اخه 21 مرداد عروسی داداشی واسه ی همین باید خریدشون رو انجام می دادن شنبه زن داداش با زن عموش اومدن خونمون که برن خرید خوب صبحش رفتیم بعد اومدیم خونه و بعد از ظهرم رفتیم کل خریدشون رو انجام ندادن واسه ی همین اونا موندن خونمون تا فرداش ادامه بدیم فرداشم همین طور و بازم تموم نشد کشید به پس فرداش که همین دیروز صبح بود دوباره رفتیم و تا ساعت 2:30 دقیقه بیرون بودیم که تمامش کردیم شبش عروسی 2 تا از برادر شوهرای خواهرم بود داداش اونا رو برد که اماده بشن برای عروسی خودمون هم ساعت 3:30 دقیقه شروع کردیم کارامون رو انجام دادیم که بریم.

من خیلی خسته بودم اخه این 3 روز منو با خودشون می بردن بیرون و تا دیر وقت بیرون بودیم و اصلآ استراحت ان چنانی نداشتیم می خواستم این عروسی رو نرم ولی مامان گفت به خاطر اجی و دامادمون باید برم اخه ناراحت می شن واسه ی همین خسته بلند شدم و باهاشون رفتم و اون جا هم با زن داداش کوچیکه و خواهرش و عمش و خلاصه دخترای فامیلشون کلی بگو بخند کردیم و خیلی خوش گذشت .

الان که اومدم یه کوچولو بی کارم امکانش رو هست که تا 5 شنبه بتونم بیام و نظرات دوست داشتنیتون رو ببینم ولی از 5 شنبه به بعد نمی تونم اخه 5 شنبه قراره که جهیزیه ی زن داداش رو بیارن و بعدشم که 2 تا ابجی میان خونمون و تا روز سه شنبه که حنا بندونه بزن و برقص داریم و باید کارامون رو هم انجام بدیم و روز 4 شنبه هم که عروسیه .

بچه ها خیلی دوست دارم شما هام بیایین و ببینمتون کاش می شد ولی تشریف بیارین خوش حال میشم جای همتون خالیه بعد از عروسی هر وقت بی کار شدم میام و همه چیز رو براتون تعریف می کنم ولی خواهش می کنم وبم و منو تنها نزارید و فراموشمون نکنید و بهمون سر بزنید.

برای مدت کوتاه با همتون خداحافظی می کنم


+ تاریخ سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 | ساعت15:42 | نویسنده پارمیدا |


1هفته از تابستان رفته رفتیم پیششون.

(دختر خاله ی بابا و خاله ی خودم هم مثل ما می رفتن و میومدن)توی فرودگاه دختر خاله ی بابا رو دیدیم اون سه تا دختر و 1 پسر داره اون موقع یکی از دختراش که بزرگتر بود 18 سالش بود. شوهرش و پسرش و نامزد پسرش هم که از بچگی همون جا بود اومدن دنبالشون بابایی هم اومد دنبال ما وقتی خواستیم جدا بشیم از ما خواستن که یک شب بریم خونشون و ما قبول کردیم و خداحافظی کردیم و رفتیم داداشی نیومد دنبالمون و باید تا خونه صبر می کردم که ببینمش.

رسیدیم خونه ولی از داداش خبری نبود 1 ساعت بعد داداش اومد وقتی دیدمش همین طوری فقط نگاش می کردم اخه دلم براش تنگ شده بود و از نگاه کردنش سیر نمی شدم بعد از کلی نگاه کردن رفتم بغلش کردم و اول از طرف خودم بعد از طرف مادرجون و بعد هم از طرف خواهرام کلی بوسش کردم و هر چی می گفت بسه می گفتم نه من به اونا قول دادم که ببوسمت پس صبر کن تا کارم تموم شه بعدش رفتیم توی اتاق و کلی همه با هم حرف زدیم .

بعد از ظهر دایی اومد پیشمون اخه دایی هم اون جا بود کلی هم دایی رو بوسیدم و با اونم کلی حرف زدیم ساعت 12 بود که همه خسته خوابیدن به جزء منو داداش اون شب خیلی خوش گذشت اخه تا ساعت 4 صبح داشتیم با هم حرف می زدیم و دردو دل می کردیم بعد خوابیدیم طرفای ساعت 7 بود که دایی اومد و بیدارمون کرد هر چی گفتیم تا صبح بیدار بودیم و خسته ایم قبول نکرد و می گفت ظهر شده بسه دیگه بیدار شید خوب چاره ای نداشتیم بیدار شدیم ولی همین که دایی رفت بیرون دوباره خوابیدیم.

بعد از ظهرها دایی همیشه میومد دنبالمون و می رفتیم لب اب خیلی با حال بود  همش همدیگرو هل می دادیم توی اب یه بار دایی منو کشوند وسط اب به زور و قول داد که محکم بگیرم تا نیفتم ولی دروغ گفت و با دو تا داداش هلم دادن اون موقع خیلی ترسیدم و فقط مامانم رو صدا می کردم بعد دایی که حال و روز منو دید بلندم کرد منم سریع برگشتم و دیگه طرف اونا نرفتم بعد از کلی اب بازی میومدیم توی ساحل و ماسه ها رو کنار می زدیم و گودال درست می کردیم بعد دو تاداداش رو می خوابوندیم توی گودال ها و ماسه ها رو می ریختیم روشون اونام دیگه نمی تونستن تکون بخورن بعد از کلی عکس گرفتن و اذیت کردن و کلی التماس اونا ماسه ها رو کنار می زدیم تا بلند بشن.


ادامــه مطلــب

+ تاریخ جمعه دوم مرداد 1388 | ساعت21:24 | نویسنده پارمیدا |


سلام بچه ها این شعری که نوشتم شعر مورد علاقمه خوب هم دوست داشتم توی وبم باشه هم این که دوستای گلمم اون رو بخونن فدای شما .........

من خیلی غصه دارم

هیچ مونسی ندارم

تو اسمون ستارست

حتی اونم ندارم

تا کی باید به دل بگم

بساز بساز بسوز بسوز

تا کی باید به دل بگم

که چشماتو به در بدوز

تا کی باید گریه کنم

از دست کار روزگار

تا کی باید بباره چشمام

مثل ابر بهار

کی میگه تنهایی سخت نیست

به خدا تنهایی سخته

الهی بی کس نشی

به خدا بی کسی سخته

اینم از بخت بده ماست

راضیم هر چی خدا خواست

ای خدا برس به دادم

ای خدا تنهایی سخته

 


+ تاریخ چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 | ساعت11:26 | نویسنده پارمیدا |


سلام سلام سلام

عید مبعثم اومد این عید رو به همه ی دوستای عزیز تبریک می گم

امیدوارم روز خوبی رو در کنار خانواده داشته باشید و بهترین روزتون باشه

بچه ها از این روزهای خوب با خانواده به خوبی استفاده کنید و اگه دل کسی رو شکستید که من بعید می دونم  برید و دلش رو بدست بیارید این فرصت خوبیه براتون

البته من کوچیکتر از اونیم که بخوام این رو به شماها بگم

موفق باشید


+ تاریخ دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 | ساعت0:14 | نویسنده پارمیدا


سال چهارمم به خوبی تمام شد تابستان امسال عروسی داداشیه داداش بالاخره می خواد زنش رو بیاره دیگه نمی تونه دوریش رو تحمل کنه منم دیگه نمی تونم دوری اولین زن داداش و عزیزترین زن داداش رو تحمل کنم .

 کارای عروسی رو انجام دادیم 1 هفته قبلش جهیزیه ی زن داداش رو اوردن مام به فامیل گفتیم که بیان وایی چه حالی داد خیلی خوش گذشت وقتی اونا اومدن چند تا از زنای مسن فامیلشون فقط بود بعد ما دخترا هم رفتیم یه گوشه که کسی چیزی نگه و شروع کردیم به خوندن و رقصیدن و تا لحظه ی اخر ولکن نبودیم تا این که اونا کارشون تمام شد و رفتن بعدش فامیل ما رفتن.

 روزه قبل از عروسی رسید از صبح همه دور هم جمع شدیم و بزن برقص کردیم تا شب ساعت 9 یا 10 بود که رفتیم خونه ی زن داداش و جشن حنا بندون رو گرفتیم بعد که جشنمون اون جا تموم شد راه افتادیم و اومدیم خونه ی خودمون و این جام یه جشن دیگه واسه ی داداشی گرفتیم خیلی خوش گذشت اخه برقا همش قطع می شدن و مام همش جیغ می زدیم و تا برقا رو وصل می کردن ولکن نبودیم و تا اخر همین کارمون بود ولی بچه ها جشنش خیلی خوب گرفته شد یکی از عموهام خیلی باحاله اون این جشن رو تا این حدی که من می گم باحالش کرد عمو جون مرسی خوب تا ساعت 2 یا 3 بود که دور هم بودیم وقتی همه رفتن خوابیدیم.

 فردا صبح ساعت 7 بیدار شدیم عمه ساعت 9 اومد خونمون تا کمکمون کنه و بعد از اون یکی یکی اومدن منم ساعت 9:30 رفتم همون ارایشگاهی که قرار بود زن داداش بیاد و گفتم تا اون نیومده موهای منو درست کنید اولش کلی خندیدن و می گفتن ببین چه زرنگه می خواد زودتر از زن داداشش کارش رو انجام بده بعد شروع کردن موها ی منو درست کردن همین که کار من تموم شد زن داداش اومد خوب بعدش من رفتم خونه و اونام کار زن داداش رو شروع کردن .


ادامــه مطلــب

+ تاریخ یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 | ساعت10:54 | نویسنده پارمیدا |


* زمانی که درخت خانه ی ما شکست

   پدرم گفت: حیف شد

   مادرم گفت: زیبا بود

   برادرم گفت: عمرش کوتاه بود

   خواهرم گفت: مال من بود

   اما زمانی که قلب من شکست یک نفر اخ نگفت.

 

* اگر یک روز شاد بودی ارام بخند تا غم بیدار نشه

  اگر یک روز غمگین بودی ارام گریه کن تا شادی نا امید نشه

 

 * ده تا شاخه گل بهت هدیه می دم 9 تاش طبیعی 1 مصنوعی تا وقتی اخریش پژمرده بشه دوستت دارم.

 

*هزاران دهقان برای امدن باران دعا کردند اما خدا به فکر کودکی بود که چکمه ی نو خریده بود.

 

*به خاطر خاطره هات خاطرت در خاطرم خاطره انگیزترین خاطره هاست.

 

*پرسیدند: بهشت را خواهی یا دوست؟

   گفتم: بهشت بی دوست جهنم است.

 

 *هیچ وقت از خدا نخواه که تمام دنیا رو بهت بده

  فقط بخواه کسی رو بهت بده که تو رو به دنیا نده.

 

*نام: تنها

 نام خانوادگی:غمگین

  نام پدر:سلطان غم

  نام مادر:فرشته غم

  تاریخ تولد:بدترین روز خدا

 شماره شناسنامه:0=2-2

  ادرس:شهر شور انگیز عاشقان

   خیابان:بدبختی

   کوچه:عاشقان

   پلاک:صفر

   منزل:سرگردان

  جرم:عاشق شدن

    تقدیم به عاشقان

 

*عشق یعنی شب نشینی با خدا گفتگو با ناله اما بی صدا

 عشق پرتاب گلی از سوی دوست هر کجا باشد دل ما یاد اوست.

 

*کاش یکی تو دلمون پا نمی زاشت

 کاش اگه پامی زاشت دلمونو تنها نمی زاشت

 کاش اگه تنها می زاشت رد پاشو جا نمی زاشت

 

*می گن به یاد هرکی بخوابی خوابش رو می بینی

  می میرم برات تا همیشه ببینمت

 

*سلام

ببخشید اژانس همسفران عشق؟

من از سرزمین دلهای غمگین تماس می گیرم

یه همسفر می خواستم که تا اخرسرزمین عشق باهام باشه ایا امکانش هست؟

 

*لیز خوردن بهانه ای است تا دستی رو که دوست داری محکم تر فشار دهی.

 

*بودنت یه جور نبودنت یه جور در این دنیای جورواجور دوست دارم بدجور.

 

*می دونی فرق تو با بنزین چیه؟

 بنزین 1 ساله عزیز شده ولی تو یه عمره عزیزی.

 

*یکی می پرسه اندوه تو از چیست؟

  سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟

  برایش صادقانه می نویسم برای ان که باید باشد و نیست!

 

*انچه زیباست عزیز نیست

  انچه عزیز است زیباست و تو عزیزترینی

 

*با عصبانیت بخون! اخ که دلم می خواد دم دستم بودی تا یه ماچت می کردم.

 

*مهم این نیست که قشنگ باشی

 قشنگ اینه که مهم باشی! حتی برای یک نفر

 

*جان اسیر دل دل اسیر دوست دوست چه می داند دل اسیر اوست

 

*بر دوش دلم بار غمت سنگین است

  دور از تو همیشه قلب من غمگین است.

 

*پازل دل یکی رو به هم ریختن هنر نیست

   هر وقت با تیکه های شکسته دل یه نفر پازل جدیدی براش بسازی هنر کردی.

 

*بار الهاک ان که در تنهاترین تنهایی ام تنها کسم تنهای تنهایم گذاشت

   ای خدا به حق تنهایی در تنهاترین تنهایی اش تنهای تنهایش نزار.

 

*کهنه فروش داد میزنه : چراغ شکسته می خریم . کفش های پاره می خریم . اسباب کهنه می خریم . بی اختیار داد می زنم: کهنه فروش قلب شکسته می خری؟

 

*یکی بود یکی نبود . وقتی این یکی بود اون یکی نبود . وقتی اون یکی بود این یکی نبود . مهم نیست کی بود کی نبود . هیچئ وقت این یکی با اون یکی نبود.

 

*اغوش تومثل یک پارکینگ می مونه که خسارت نداره

  بوسه تصادفی است که جریمه نداره

  پس بیا تو پارکینگ هم تصادف کنیم

 

*دل ادما مثل یک جزیره ی دور افتاده می مونه

 مهم نیست که چه کسی برای اولین بار پا به جزیره می زاره

  مهم اونه که برای همیشه توی جزیره بماند.

 

*در زندگی اشتباه نکن

  اگه اشتباه کردی اعتراف نکن

  اگه اعتراف کردی التماس نکن

   اگه التماس کردی زندگی نکن

 

*تا حالا کفشاتو نگاه کردی؟

 دو تا عاشق

 دو تا همراه که بی هم نمی میرند

  با هم خاکی میشن

 بدون هم زیر بارون نمی رن

  کاش ادما از کفشاشون یاد بگیرند

 

*اگه یه روز قلب کسی رو شکستی یه میخ به دیوار بکوب و اگه یه روز دلش رو بدست اوردی میخ رو از دیوار در بیار ولی چه فایده جای میخ روی دیوار می مونه.

 

امیدوارم خوشتون اومده باشه


+ تاریخ سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 | ساعت20:35 | نویسنده پارمیدا |